۱۳۹۰ خرداد ۲۹, یکشنبه
در میان علما می پرسید
گفتم از بیخ سوالت غلط است
چون که هرگز نشود شیخ، مفید
محمدرضا عالی پیام
۱۳۹۰ خرداد ۱۹, پنجشنبه

بر بیداریام ، مشتی مرهم پاشیدم تا نبودنت را میهمان خواب باشم ؛ مرا خواب با خود ربود ، اما تو را با خود به سوغات آورد । من سراپا سوال بودم و تو به تمامی پاسخ من . از هم گسیخته زنجیر وجودم را حلقه حلقه بند میزدی . حتّی غرورهای شکسته را . از آنجا که هر شکستهای ارزش بندزدن نداشت ، بند بند تو ، امیدم میداد . دیگر التهابی نبود تا از آن آشوبی بجوشد . چشمه بود و زلال بود و جریان . که احتیاج و التماس در آن ناآشنا . گوش ، همبازی دل و چشم ، همبازی روح . نه ریسمانی که پاره شود و نه ناخنی که بخراشد . همه چیز آنقدر ردیف بود که هیچ قافیهای درنمی ماند . نه آدابی از مردانگی ، و نه احساسی از زنانگی ، همه چیز شناور در عمق کودکی . بریده از عادت ها . خورشید نمیتابید ، میبارید . باران نمیبارید ، میسرود . باد نمیوزید ، میشکفت . گل نمیشکفت ، میخندید . در ژرفای شرقی "تـــو" ، تمامی جهتها را گمُ میشدم . گاه رشتهای از پاک دامنی ات دستاویزم میشد تا سر به راه آورم . رویایت نیز از هجوم توهّمات بکر مانده بود . بر خوابم هیچ مرهمی مپاش ! بسرا ! ببار ! بشکف ! بخند ! بانـــوی خاوری من ، از باختر بـــتـــاب
شاهپور راشدی
۱۳۹۰ خرداد ۱۲, پنجشنبه
امروز جمعه ۱۳ خرداد ۱۳۹۰
۱۳۹۰ اردیبهشت ۳۱, شنبه

قلم و بوم را بہ روے پل جا میگذاشتم و هرشب سر همین زمین ، برایت دانہ دانہ الفبا میکاشتم ؛ امّا چہ کنم ، سپیده که میزدے ، همہ بسویت جوانہ جوانہ پرمیکشیدند بجز همین دو سہ حرف بی پر و بالِ شفق زده
من میماندم و یک زمین پرُ روزن
از هر روزن رشتہ اے میکشیدم و هر رشتہ را با تو گره میزدم تا آخرین چنگ
نہ خطّی بر نشانی کشیدم ، نہ ساقہ اے را درو کردم و نہ چنگی بہ دل زدم
من هیچ نبودم جز گرگی کہ بر گوسفندان شما ، نـتـاخت
شاهپور راشدی
۱۳۹۰ اردیبهشت ۳۰, جمعه
گوسفند
۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۵, یکشنبه
۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۳, جمعه
روح،جسم،زندگی،مرگ

مرگ من،در نقطۀ تلاقیِ احساس مضاعف دو همنوع به وقوع پیوست।مذبوح اوّلین دمی شدم که نوع بشر آنرا "تولد" نامید. به جبر،گرفتار هبوطی سرد بر کالبد دوپایی خود مختار . "خودگرفتارانی" که انبساط مرا "بیداری" خود مینامیدند و انقباضم را "شبگاه آسایش" .از جدار خودبینی،که دیگر حس اسارت مرا در خود نداشت،گذشتم ... آدمی در ابتدا زنده می شد و سپس می مُرد ؛ من مُردم و بعد زنده شدم
بریدهای از:سفر نامۀ تَـنِــستان
نوشتۀ : روحِ تازه گریخته
شاهپور راشدی
۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۸, یکشنبه
درس کوانتوم

خدارا میجویی ؟
از حصار تن که بگذرے و قدم بر خاکی جان فرونهی ؛ دمی بہ چپ بلغزے و لختی به راست خم شوے ؛ شمال را تا بہ جنوب هرولہ باشی و تنپوش "سلام افق" را بپوشی ، شخم گاه باختر را تا خرمن گاه خاور ، حلّاجی کنی ، کنار بوتہ عجیبی ، مُشتی "شگفتی" خواهی یافت که تو را گمگشتۀ خود خواهد کرد ، مانند قطرهاے ، تبخیر اقیانوسش میگردے ، پنجره "لذتی" را بسوے ساحل صدفها گشوده میبینی کہ مروارید ، مروارید ، میدرخشند . یکی از همان مروارید ها، گذرنامۀ عبور تو بہ سرزمین عجایب بعدیست . تو از حضور خدا عــبــور کردے ، حضور خدا در عــبــور تو ماند
شاهپور راشدی
۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۷, شنبه
ترک شیراز

حافظ شیرازی
اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را
صائب تبریزی
اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را
هر آنکس چیز می بخشد ز مال خویش می بخشد
نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را
شهریار
اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم تمام روح و اجزا را
هر آنکس چیز می بخشد بسان مرد می بخشد
نه چون صائب که می بخشد سر و دست و تن و پا را
سر و دست و تن و پا را به خاک گور می بخشند
نه بر آن ترک شیرازی که برده جمله دلها را !
البته موارد بالا بصورت رسمی و از قول شاعران شناخته شده بود . بهرحال داستان به اینجا ختم نشد و در گوشه کنار اشعاری را با مضامینی مشابه داریم
مثلا
اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
فدای مقدمش سازم سرودست و تن و پا را
من آن چیزی که خود دارم نصیب دوست گردانم
نه چون حافظ که میبخشد سمرقند و بخارا را
ویا در جایی دگر کمی طنزآلود
اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم یه من کشک و دو من قارا
سر و دست و تن و پا را ز خاک گور میدانیم
زمال غیر میدانیم سمرقند و بخارا را
و عزراییل ز ما گیرد تمام روح اجزا را
چه خوشترمیتوان باشد؟ زآن کشک و دو من قارا
اما داستان باز هم ادامه یافت
اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سریر روح ارواح را
مگر آن ترک شیرازی طمع کار است و بی چیز است؟
که حافظ بخشدش او را سمرقند و بخارا را
کسی که دل بدست آرد که محتاج بدنها نیست
که صایب بخشدش او را سرو دست و تن و پا را
و نهایتا به این شعر میرسیم که با کمی تغییر در وزن। حافظ را مسؤل تمام این دعاوی میداند
چنان بخشیده حافظ جان! سمرقند و بخارا را
که نتوانسته تا اکنون کسی پس گیرد آنها را
از آن پس بر سر پاسخ به این ولخرجی حافظ
میان شاعران بنگر فغان و جیغ دعوا را
وجود او معمایی است پر از افسانه او افسون
ببین! خود با چنین بخشش معما در معما را
آخرین شعر زیبا را نخواهم سرود

واژه نامۀ اندیشہ
دست در دست قاموس خیال
تُرکتازِ دشت رُویاها
گاه ، این سوے مرزهاے روز
و گاه ، فراسوے سرحدّاتِ شب
زنجیرے از هستی و نیستی بافتہ اند
تا مستی "من" را ، تعمید دھند
پاک نخواهم شد
و آخرین شعر زیبا را نخواهم سرود
تا در این کوره راه
تو ، مُمتدتر بتازی
شاهپور راشدی
پیامبر رویاها
تا به تمامی ، مرا از تو درو کند
اما امروز
جوانہ جوانہ بر ساقہ های وجودم مبعوث شده اے
در قعر چشمها
در بطن باران
در ژرفاے آینہ
در عمق خلسہ
در لذت پرستش
و در آبادے گلدان
تو در من چون " ذات حقیقت " بی نامی و نشان
مرا با تو "شام آخر" ے نیست
پیامبر رویاها
شاهپور راشدی
۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۶, جمعه
خواب
تا تابِ شنیدن
خوابِ دیدن ات ، گوے میدان را ربود
چہ خواب پُر تب و تابی است ، گفتن و شنیدنِ تو
هــمهــمــه
تو را با من
هم غُصّـــــه گی
هم قصّـــــه کرد؟
یا هم قصّـــــه گی
هم غُصّـــــه؟
فقط میدانم
آن " هـــم" های مشترک
اکنون "هــمهــمـــۀ " وجودم شده اند
شاهپور راشدی
۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۵, پنجشنبه
۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۲, دوشنبه
ایـــنــجـا
وقتی بہ خورشید ، گفتیم تو از پشت کوه آمدهاے
وقتی بہ جاے کلمات ، یکدیگر را بخش کردیم
وقتی ماه و ستاره را، پشت پلکهاے بستہ ، جا گذاشتیم
وقتی چون پیچک ، تنها بہ دور "بودن" خود پیچیدیم
وقتی در آینہ ، شکل خود نیستیم
وقتی رگ غیرت ، آنقدر ضخیم شد که جاے طناب دار را گرفت
وقتی ، لبریز از افکاریم ، فقط دیگران از آن سرریز میشوند
وقتی در کوچہ فریاد می کشند : "قول و قرار بند میزنیم" ؛
وقتی جنس هم را ، بہ موافق و مخالف تقسیم کردیم
وقتی تندے پیچها ، دهانت را هم سوزاند
وقتی غمنامہ یکدیگر را با اشتیاق خواندیم
وقتی یکی دق مرگ شد و دیگرے ذوق مرگ
وقتی در هواے آینده ، کودکی حسرتکش شد
آسوده باش پدر بزرگ ! ما دلهره دارِ گندم خوارے تو میمانیم
شاهپور راشدی
۱۳۹۰ اردیبهشت ۸, پنجشنبه
پژواکِ " هیچِ " من
نمیترسم
کہ شب ، در نور فانوسِ تو خوابیده
من از تکثیرِ ناهمگونِ آفت ها
بہ خرمن گاهِ غرقِ تب
نمیترسم
من از ناگفتہ لالاییِ جغد شب
که پنهان کرده زیر لب
نمی ترسم
من از مُردن نمیترسم
من از آیینہ می ترسم
که در پژواکِ " هیچِ " من
تو ، کم باشی
میراث ما از آدم گندمخوار

بعضی آدم ها، نان خشک میخورند
بعضی از آنها، نان نمیخورند
عدهای صبح تا شب، دنبال یک لقمه نان اند
عدهای، شب تا صبح، خواب یک لقمه نان میبینند
عدهای ، در حسرت یک لقمه نان، نمیخوابند
برخی، نان گلوی دیگری را زیر دندان ، میجوند
و بعضی را دندانی نیست، برای جویدن نان خویش
برخی، اسیر نرخ نان در بازارند
و برخی نان را ،به نرخ روز میخورند
برخی هم، نان را به هم قرض میدهند
نان برخی در روغن است
و نان بعضیها، آجر شده
عدهای، نان تحصیلاتشان را میخورند
عدهای دیگر، نان نامشان را
غم نان
میراث ما ماند
از آدم گندمخوار
شاهپور راشدی
۱۳۹۰ اردیبهشت ۶, سهشنبه
روزهای آینده
۱۳۹۰ اردیبهشت ۱, پنجشنبه
رانش ژنتیکی و گونه زایی "محمود" در تاریخ ایران
به هر روند رویش یا گسترش که با تحول و دگرگونی همراه است، تَکامُل یا فَرگَشت میگویند
فرگشت در پی تغییربسامد یک عامل انتقال ارثی در یک حوض ژنتیکی پدید میآید. اینگونه تغییرها در پی یک گزینش طبیعی و یا کشش ژنتیکی پدید میآیند
محمود بنیادی :
ابوالقاسم محمود بن سبکتکین (۳۸۹ ه.ق.-۴۲۱ ه.ق.)، ملقب به سیفالدوله، یمینالدوله، امینالملة، غازی و مشهور به سلطان محمود غزنوی پادشاه سلسله غزنویان به دلیری و بیباکی و کثرت فتوحات و شکوه دربار در تاریخ اسلام، مخصوصاً غزوات او در هند و غنایمی که از آنجا آورده مشهوراست. وی اولین فرمانروا در قلمرو خلافت اسلامی است که به خود عنوان «سلطان» داد

انحراف ژنتیکی :
با ورود ترکان و پس از آن مغولان به ایران، پسربازی یا غلامبازی و غلامبارگی و شاهدبازی در میان ایرانیان رایج شد اما مشهورترین این گونه رابطهها بین «سلطان محمود غزنوی» و یکی از سپاهیان ترک وی به نام «ایاز» است ایاز به خاطر عشق محمود به وی، به مراتب بالای لشکری راه یافت و به گمانم حاکم منطقهای نیز شد
سلطان محمود خود را «غازی» میخواند زیرا معتقد بود که مانند پیامبر اسلام برای گسترش اسلام با کافران (مثلا هندیان) غزا (جنگ) میکند و در نامههایش به خلیفهی عباسی در بغداد خود را سرباز و غلام خلیفه میخواند و به خاطر همین جانبازیهایش لقب «یمینالدوله» (دست راست دولت عباسی) را یافت. از یک سو ادعای تقوا و دینداری میکرد و آزاداندیشان را به جرم «قرمطی بودن» به دار میکشیداز یک سو در دربار خود میگساری میکرد و با ایاز عشق میباخت و با عشق او کشتی میگرفت تا از شارع شرع عدول نکند
محمود و ایاز. سلطان محمود (با جامه سرخرنگ) دست شیخ را میفشرد. ملک ایاز پشت سر شیخ ایستاده. در سمت راست نگاره، شاه عباس یکم دیده میشود.شبی در مجلس عشرت بعد از آن که شراب در او اثر کرده بود و عشق در او عمل نمود به زلف ایاز نگریست. عنبری دید بر روی ماه غلتان، سنبلی دید بر چهره آفتاب پیچان. حلقه حلقه چون زره، بند بند چون زنجیر، در هر حلقهای هزار دل. در هر بندی هزار جان. ترسید که سپاه صبر او با لشکر زلفین ایاز برنیاید. کارد برکشید و به دست ایاز داد که بگیر و زلفین خویش را ببر. ایاز خدمت کرد و کارد از دست او بستد و گفت: «از کجا ببرم؟» گفت: «از نیمه» ایاز زلف دو تا کرد واندازه بگرفت و فرمان به جای آورد و هر دو زلف خویش را پیش محمود نهاد.
اياز گفت در خدمت سلطان هيچ گناه چنان نمىدانم كه مرا بر تخت مملكت مىنشاند و آنگاه او زير تخت من مىنشيند و مىگويد: اى آنكه عشق ما از تو مراد يافته است. اى آنكه وجود تو مملكت حضرت ما گشته است. اى ما از تو و اى تو از ما.
در جاى ديگرى گويد:
محمود گفت لشكر خود را كه هر چه مىخواهيد كه مىگوييد از من و از مملكت من گوييد. اما از اياز هيچ مگوييد. اياز را به من بگذاريد.
دريغا سلطان محمود اياز را دوست دارد و او را بر تخت مىنشاند و ديگران را پى گم كند كه شما اهليت آن نداريد كه مملكت مرا لايق باشيد. خود دانى كه اين كلمه چيست؟
همچنين در جاى ديگر سرّ احد را با احمد (پيامبر) به سر اياز با محمود تشبيه مىكند و مىگويد: «پس احد را با احمد سرّى است كه مصطفى (صلعم) با آن سرّ همچون اياز با محمود». محمود مظهر پادشاهى مقتدر و ديندار و عارف مسلك است كه هر انسان ضعيفى مىتواند او را نصيحت كند و متحول نمايدجریان ژن:
بزرگترین جنگ سلطان محمود جنگ سومنات است که در (۴۱۶هجری) این جنگ بوقوع پیوست، زیرا سلطان محمود شنیده بود که کلانترین بتخانهها در شهر سومنات است لذا سلطان محمود و ۳۰۰۰۰۰ مرد جنگی از راه مولتان و اجمیر بعد از طی ریگستانهای بیآب رجپوتانه بر سومنات حمله نمودند। با این که راجههای هند جهت حفاظت این معبد جمع شده بودند ولی در نتیجه جنگ خونین تعداد زیادی از ایشان مقتول شدند و بدون تسلیم چاره ندیدند। سلطان محمود بتخانه را ویران کرد। در این بتخانه جواهر گرانبها وجود داشت سلطان محمود همه را به غنیمت گرفته به غزنی آورد.
در سال ۳۹۲ ه. ق. بهعنوان جهاد به هندوستان حمله برد و تا سال ۴۱۶ ه ق در ظرف ۲۴ سال چندین جنگ کرد که ۱۲ غزوهٔ او مهمتر است
مسیرگزینی:
محمود هوتکی(محمود افغان)

شاه محمود هوتکی پسر میرویس. رئیس طایفهٔ غلجائی است. پس از مرگ پدر و قتل عموی خود عبدالله وی افغانان ایرانی را در ۱۱۲۰ مغلوب کرد و سردار ایشان اسداللهخان را کشت و این عمل را در چشم درباریان اصفهان خدمتگزاری جلوه داد. شاه محمود هوتکی در ۱۱۲۴ قصد تسخیر ایران کرد و به کرمان رسید لیکن لطفعلیخان والی فارس عموی فتحعلیخان وزیر اعظم او را سخت شکست داد و به قندهار گریزاند. در سال ۱۱۲۴ ه . ق. شاه محمود هوتکی بار دیگر از راه سیستان و کرمان و یزد به اصفهان حمله نمود و در ۱۱۲۴ آنجا را گرفت. وی در ۱۱۲۷ ه . ق. (۱۷۲۵ میلادی) بدست پسرعمویش شاه اشرف هوتکی به قتل رسید
در رستمالتواریخ علت شورش افغانیها ظلم بیاندازهٔ خسروخان و گرگین خان گرجی ذکر میشود که با حمایت فقها به حکومت قندهار و کابل و هرات رسیده بودند: «پس خسروخان و گرگین خان و اتباع و عملهجاتش شروع نمودند به ایذاء و آزار نمودن اهل سنت به مرتبهای که از حد تحریر و تقریر بیرون است، یعنی زنان و دختران و پسرانشان را به زور و شلتاق میبردند و به جور و جفا خونشان را میریختند به ناحق به آنان تجاوز مینمودند
همه این عوامل باعث شد شورشیان جسورانهتر به نافرمانی بپردازند و در سال ۱۷۲۱ میلادی محمود افغان کرمان را محاصره کرد و از آنجا عازم اصفهان پایتخت صفویه شد. شاه سلطان حسین در اصفهان ماند و افغانها به محاصره شهر پرداختند. او طهماسب شاهزاده را برای جمعآوری قوا به کاشان و قزوین فرستاد ولی طهماسب به جای این کار به خوشگذرانیها و بیبند و باری مشغول شدمحمود افغان محاصره بیرحمانهای را بر مردم اصفهان تحمیل کرد. او دستور داد همه محصولات منطقه نابود شود. از نیمه ژوئن ۱۷۲۲ اصفهان دچار قحطی شد و یاس و ناامیدی بر شهر مستولی گشت. خزانه دولت خالی شد و سربازان تنها از محل بودجهای که کمپانیهای هلندی و انگلیسی مانند هند شرقی به ضمانت جواهرات شاه میدادند حقوق میگرفتند. شاه برای چندمین بار تقاضای صلح کرد ولی محمود افغان نپذیرفت. در نهایت در ۲۳ اکتبر ۱۷۲۲ سلطان حسین به شکلی باورناپذیر و منحصر بهفرد درماندگی و ناتوانی خویش را با گذاشتن تاج بر سر محمود افغان به اثبات رسانید
محمود افغان پس از آنكه دختر شاه سلطان حسین راگرفت با زن دیگر ازدواج نكرد و از این زن پسرى پیدا كرد كه در جلوس اشرف بقتل رسید.
انعطافپذیری فنوتیپی محمود با شاه سلطان حسین:
شاه سلطان حسین
شاه سلطان حسین تا سال ۱۷۲۶ زندانی افغانها بود و عاقبت به دستوراشرف افغان گردن او در زندان زده شد.
دو واقعه محمود را بفكر و اندیشه انداخت و در بدنش ضعف و ناتوانى عارض شد و دچار مالیخولیاى خوف و واهمه گردید به قسمى كه خواب و خوراك از او سلب گشت و بتدریج آثار جنون بر او ظاهر گشت براى شفا و نجاتش مشایخ افاغنه او را چهل روز در چلهخانه نشانده و باسم اعظم مداومت مینمود وقتى
از چله خانه بیرون آمد جنونش به عقل غالب بود و بدر ومیكرد دیوار بیهوده سلام و بدون جهت دوستان و آشنایان را مورد عتاب و خطاب قرارمیداد و از پیش مرشد و شیخ خود جدا نمیگشت اصحاب و یارانش این احوال را نشان كشف و كرامت او میدانستند و در پوشیدن جنون او سعى و كوشش فراوان بخرج می دادند تا اینكه چهل روز نیز بدین منوال گذشت و گاهى عاقل و زمانى دیوانه بود ولى روی هم رفته مرض رو بشدت مینهاد। در همین احوال روزى در دیوانخانه میگذشت ناگهان آتش جنونش مشتعل شد و دستور داد كه پسران و برادران و خویشان و اولاد ذكور شاه سلطان حسین را كه دردیوانخانه بودند جمع كرده دست و پاى آنها را با كمربندشان بسته بیاورند. افغانان امتثال كرده و صد و پنجاه و نه نفر از اولاد شاه عباس كه بعضى از آنها هم از زمان شاه سلیمان نابینا شده و دربند بوده، بحضور محمود آوردند।محمود دستور داد از اول تا آخر آنها را گردن بزنند। جلادان بی ایمان شروع به كشتار كردند। خواجه سرایان و خدمتگذاران میگریستند گریبان چاك كرده ، شاه سلطان حسین نیز كه حاضر بود بیش از همهفریاد و فغان مینمود افتان و خیزان نزد محمود آمد و عهد و میثاق قدیم را بیاد او آورد و براى نجات نور دیدگان خود با گریه و زارى به پاى محمود افتاد و پیشانى بخاك مالید ولى اینهمه گریه و التماس مؤثر واقع نشد دو نفر از شاهزادگان خود را در آغوش پدر انداخته شاه صورت خود را بروى اولاد گذاشت و میگریست سلطان حسین گفت مرا بكش و این بی گناهان را نكش عاقبت در دل سنگ و سخت محمود قدرى تأثیر كرد و بشاه سلطان حسین رو نمود كه آنها را بتو بخشیدم ولى چه فایده كه این بیگاناهان از شدت ترس زهرهشان چاك شده و هر دو وفات یافته بودند جنون محمود روزبروز شدت می یافت بقسمى كه گاهى بضرب و قتل نزدیكان خود فرمان میداد، گاهى مانند مستان فریاد و فغان مىكرد، مردم از او مىترسیده و مىگریختند। دیوانگى او بجائى رسید كه دیگر امكان جلوگیرى او نبود و لذا درها را برویش بسته و او را بیرون محافظت مىكردند. چند روز در حبس نخورد و نیاشامید و نخفت تا اینكه بیتاب شد و بسترى گردید.
آنچه معالجه كردند مفید نیفتاد مأیوس و نومید گردیدند براى شفاى او زر بسیار از خزانه بیرون آورده صدقه دادند و رنج دیدگان را دل بدست آوردند به كشیشان جلفا هزار تومان بایلچى فرنگ هزار تومان دادند ولى روزبرورز مرض شدید مىشد. ورمى در شكمش پیدا شد و با دندان گوشت هاى بدن خود را پاره مىكرد و از درد فریاد مىزد پس از چند روز بدنش مانند غربال سوراخ سوراخ شد و شروع بگندیدن و ریختن گذاشت و متعفن شد। و چون آثار مرگ از او هویدا گشت افعانان در صددبرآمدند كه برادر بزرگش را از قندهار بیاورند و بتخت شاهى بنشانند ولى چون زمستان و راه دور بود مناسب ندیدند و اشرف سلطان پسر میر عبدالهخان كه عموزاده محمود بود بجاى او نشانیدند و چون پدر اشرف را محمود بقتل رسانیده بود، اشرف گفت تا بقصاص خون پدرم محمود را نكشم قدم بر تخت سلطنت نخواهمگذاشت افغانان سر محمود را در رختخواب بریده در برابر او گذاشتند و اشرف بر جاى محمود نشست। او را مباركباد گفتند.
محمود احمدینژاد در ۶ آبان سال ۱۳۳۵ در بخش آرادان از توابع گرمسار در استان سمنان به دنیا آمد. به گفته وی پدرش آهنگر بود و هفت فرزند داشت. محمود، که چهارمین فرزند خانواده است، به همراه خانواده در سن یک سالگی از آن شهرستان به تهران آمده و ساکن تهران شدند. به نوشته منابعی نظیر روزنامههای گاردین، اخبار الخلیج و العربیه محمود احمدینژاد، نام خانوادگی خود را از «سبورجیان» به احمدینژاد تغییر دادهاست.
پروین احمدینژاد، خواهر بزرگتر او عضو شورای اسلامی شهر تهران است. برادر بزرگتر او داوود احمدینژاد در دولت نهم بازرس ویژه ریاست جمهوری بود
اقدامات احمدینژاد در بازسازی سریع خانههای تخریب شده در زمان زلزله اردبیل در سال ۱۳۷۵ که هزار کشته به جای گذاشت، مورد تقدیر قرار گرفت ولی در آرای انتخابات ریاست جمهوری در استان اردبیل او از میان هفت کاندیدای انتخاباتی رتبه ششم را به دست آورد، منتقدین او، این رأی را نشانه نارضایتی مردم اردبیل از استانداری او دانستند. او همچنین از شاکیان روزنامه سلام بود.
او رییس ستاد انتخاباتی اکبر هاشمی رفسنجانی در انتخابات دوره ششم مجلس شورای اسلامی در منطقه نارمک بود.
احمدینژاد در ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸۲ و به دنبال پیروزی فهرست آبادگران در انتخابات دوم شورای اسلامی شهر تهران به عنوان شهردار این شهر توسط این شورا انتخاب شد
احمدینژاد در انتخابات دوره ششم ریاست جمهوری و دورهٔ دوم هاشمی رفسنجانی، زمانی که استاندار اردبیل بود از مسئولین ستاد تبلیغاتی هاشمی در تهران بود.
وی پیش از شرکت در نهمین دوره انتخابات ریاست جمهوری، در سال ۱۳۷۷ در انتخابات نخستین دوره انتخابات شورای شهر تهران شرکت کرد، اما رأی نیاورد. او در سال ۱۳۷۸ نیز، در ششمین دوره انتخابات مجلس شورای اسلامی زیر عنوان «فهرست ۳۰ نفره ائتلاف خط امام و رهبری» در کنار هاشمی رفسنجانی، علی لاریجانی و غلامعلی حدادعادل در انتخابات شرکت کرد ولی شکست خورد.
وی در دور اول با کسب ۱۹٪ آرا پس از اکبر هاشمی رفسنجانی(۲۱٪) یعنی با کسب ۵ میلیون و ۷۱۱ هزار و ۶۹۶ رأی یعنی ۵۰۰ هزار و ۲۴۱ رأی کمتر از اکبر هاشمی رفسنجانی نفر دوم شد، و به دور دوم انتخابات راه یافت در دور دوم، با کسب ۱۷ میلیون و با فاصله ۷ میلیونی از هاشمی رفسنجانی توانست رییس جمهور ایران شود
احمدینژاد دارای لحن و ادبیاتی است که روسای جمهور پیشین ایران از آن استفاده نمیکردند کارشناسان حوزه سیاست و دیپلماسی استفاده از این ادبیات را صحیح نمیدانند علاوه بر تعدادی از نمایندگان مجلس شورای اسلامی، صادق لاریجانی رئیس قوه قضائیه نیز از طرز گفتار او انتقاد کرده است
طفلی به نام شادی دیریست گم شدست
طفلی به نام شادی دیریست گم شدست
با چشمان روشن براق
با گیسویی بلند به بالای آرزو
هرکس از او نشانی دارد
ما را کند خبر
این هم نشان ما:
یک سو خلیج فارس
سوی دگر خزر
شفیعی کدکنی
۱۳۹۰ فروردین ۲۹, دوشنبه
ما ایرانیها همه یک آخوند قورت داده ایم
۱۳۹۰ فروردین ۲۷, شنبه
۱۳۹۰ فروردین ۲۵, پنجشنبه
یا علی گفتیم و ... آغاز شد
تا علی گفتم ... آتش گرفت
پیش چشمم ... آتش گرفت
... رقصید و بارانی شدیم
موج زد ... و طوفانی شدیم
یاعلی گفتیم و ... آغاز شد
بغض چندین ساله ی ما باز شد
یا علی گفتیم و ... خنده کرد
... ما را باز هم شرمنده کرد
یاعلی گفتیم و طوفانی شدیم
مست از آن دستی که می دانی شدیم
یاعلی گفتیم و ... جان گرفت
... در ... خود پایان گرفت
۱۳۹۰ فروردین ۲۴, چهارشنبه
واحد جدید پول
۱ رهبری =۱۰۰۰۰ ریال
۱۰۰ احمدی =۱ رهبری
۱۳۹۰ فروردین ۲۳, سهشنبه
هفت فضيلت سامورايي

1- 義 – GI : درستکاری. با تمام مردم به واقع درستکار باش. به عدالت ایمان داشته باش و در طلب آن باش اما نه از سوی دیگران بلکه از جانب خودت. برای سلحشور حقیقی در مسأله عدالت و حقیقت هیچ حالت بینابینی وجود ندارد. همه چیز یا درست است یا غلط.
2- 礼 – REI : احترام. سلحشوران هرگز به کسی ظلم یا بیاحترامی نمیکنند و نیازی به اثبات قدرتشان ندارند. سلحشور حقیقی حتی در برابر دشمنانش نیز فروتن است. بدون نشان دادن ادب و احترام ما چیزی بیش از جانوران نیستیم.
3- 勇 – YU : شجاعت. در میان انبوه مردمی که جرأت انجام کاری ندارند به پا خیز. سر فروکشیدن مانند لاکپشت زندگی نیست. سلحشوری را شجاعت پهلوانانه لازم است. دنیای سلحشوری دنیای خطیر و مهلکی است. شجاعت پهلوانانه کورکورانه نیست بلکه هشیارانه و قدرتمندانه است.
4- 名誉 –MEIYOU : عزت نفس. سلحشور حقیقی تنها یک قاضی برای غرور و عزت نفسش دارد و آن خود اوست. تصمیماتی که میگیری و چگونگی اجرای آنها بازتاب "خود" واقعی توست. هرگز نمیتوان از دیدگان خود پنهان شد.
5- 仁 – JIN : نیکخواهی. سلحشوران در اثر تمرینات مداوم چابک و قوی میگردند اما هرگز مانند دیگران نیستند زیرا قدرتی را در خود میپرورانند که به سود همگان به کار خواهد رفت. سلحشور شفیق و مهربان است و از هر فرصتی برای خدمت به همنوع بهره میبرد و چنانچه فرصتی نیابد در صدد ایجاد آن برمیآید.
6- 誠 – MAKOTO : وفای به عهد. زمانی که سلحشوری کاری به عهده میگیرد میتوان آن کار را انجام شده دانست. هیچ چیز مانع او برای انجام کاری که به عهده گرفته است نخواهد شد. او نیازی به سوگند خوردن یا پیمان بستن ندارد.
7- 忠 – CHUU : وظیفهشناسی. سلحشور وظیفهای را که به او محول میشود پارهای از خویش احساس میکند و خود را در مقابل آن و تمامی پیامدهایش مسئول میداند. در مقابل مافوق بیاندازه وظیفهشناس و در مقابل افراد تحت فرمانش مسئولیت پذیر است.
۱۳۹۰ فروردین ۲۱, یکشنبه
۱۳۹۰ فروردین ۱۹, جمعه
ما با خودمان چه کرده ایم ؟
شما چند کشور دنیا را میتوانید نام ببرید که مردمش مثل مردم ایران آوارگی به این گستردگی داشته باشند ؟
مردم چند درصد کشورها حاضرند در کشور دیگری زندانی باشند ولی به کشور خود باز نگردند درحالی که مرتکب هیچ جرم و جنایتی نشده اند ؟
در طول تاریخ جهان چند نفر را میشناسید که لبهای خود را دوخته اند برای این که به جایی که متولد شده اند باز گردانیده نشوند ؟
گذشته از یک بخش حاکم حکومت، دولت ایران تشکیل شده از افرادیست که به خاطر دزدیدن حق خود از در آمد ملی خودشان سکوت کردند.بدنه بزرگ دولت تشکیل شده از افراد پست و ضعیفی مثل نزدیک ترین افراد به خودمان یا "خودهِ خودمان" است که به خاطر از دست ندادن یا تضیف سمت حتا کم ارزش خود در برابر ظلم و بی عدالتی که هر روزه شاهد آن هستیم ساکتیم.
جدأ ما در دولت ایران نه خارجی داریم و نه مریخی ! اما تا دلتان میخواهد متظاهر و منافق.
بدنه بزرگ حاکم ایران از ابتدا از افرادی تشکیل شد که بعد از سال ۱۳۵۷ در اولین حرکت های انقلابی خود نه شعار دادند نه به جبهه رفتند بلکه کراوات نزده به اداره خود رفتند و کم کم انتهای پیراهن خود را از زیر شلوارشان بیرون کشیدند ، و از شر اصلاح هر روز صورت خود به مرور خلاص شدند.
حکومت ما از کسانی تشکیل شده که همیشه بوده اند ،هستند و خواهند بود و برای قدرت بیشتر ناجوانمردانه به هم تاخته اند.
مردم ما حاظر نیستند کوچکترین تغییری در رفتار و منش روزانه خود بدهند و با فریب بزرگی به گودال آرمان گرایی سقوط کرده اند.
فرهنگ یک جامعه به مانند ساختمان بزرگی است که باید خیال جا به جا کردن و تغییرات اساسی آن را در کوتاه مدت فراموش کرد که جز ویرانی آن ثمری نخواهد داشت.و متاسفانه با پاشیدن رنگ بر روی نمای آن بنیان و بدنه اش تغیر نخواهد کرد.
صحبت از تمدن چند هزار ساله کمکی به ما نمیکند.چون فقط به قسمت کشور گشایی و زورمندی آن مینازیم نه به قانون مندی یا ظهور علومی،اگر بوده.
حکومت ما تشکیل شده است از هر ایرانی که قلبش به خاطر ایران نمیتپد .
آدمها
آدمها به دو دسته بزرگ و کوچک تقسیم میشن: اونهایی که یک چهره دارن ولی هزار جور نقاب میزنن و اونهایی که هزاران چهره دارن و یک نقاب میزنن
گذشته.آینده
قداست
کارل گوستاو یونگ




