۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۲, دوشنبه

ایـــنــجـا

وقتی‌ گلّه ، بہ چوب دستی‌ چوپان عادت کرد

وقتی‌ بہ خورشید ، گفتیم تو از پشت کوه آمده‌اے

وقتی‌ بہ جاے کلمات ، یکدیگر را بخش کردیم

وقتی‌ ماه و ستاره را، پشت پلکهاے بستہ ، جا گذاشتیم

وقتی‌ چون پیچک ، تنها بہ دور "بودن" خود پیچیدیم

وقتی‌ در آینہ ، شکل خود نیستیم

وقتی‌ رگ غیرت ، آنقدر ضخیم شد که جاے طناب دار را گرفت

وقتی‌ ، لبریز از افکاریم ، فقط دیگران از آن سرریز می‌‌شوند

وقتی‌ در کوچہ فریاد می کشند : "قول و قرار بند می‌‌زنیم" ؛

وقتی‌ جنس هم را ، بہ موافق و مخالف تقسیم کردیم

وقتی‌ تندے پیچ‌ها ، دهانت را هم سوزاند

وقتی‌ غمنامہ یکدیگر را با اشتیاق خواندیم

وقتی‌ یکی‌ دق مرگ شد و دیگرے ذوق مرگ

وقتی‌ در هواے آینده ، کودکی حسرتکش شد

آسوده باش پدر بزرگ ! ما دلهره دارِ گندم خوارے تو می‌‌مانیم

شاهپور راشدی

۱ نظر:

  1. آسوده باش پدر بزرگ ! ما دلهره دارِ گندم خواری تو می‌‌مانیم


    سپاس شاهپور عزیزم

    پاسخ دادنحذف