وقتی بہ خورشید ، گفتیم تو از پشت کوه آمدهاے
وقتی بہ جاے کلمات ، یکدیگر را بخش کردیم
وقتی ماه و ستاره را، پشت پلکهاے بستہ ، جا گذاشتیم
وقتی چون پیچک ، تنها بہ دور "بودن" خود پیچیدیم
وقتی در آینہ ، شکل خود نیستیم
وقتی رگ غیرت ، آنقدر ضخیم شد که جاے طناب دار را گرفت
وقتی ، لبریز از افکاریم ، فقط دیگران از آن سرریز میشوند
وقتی در کوچہ فریاد می کشند : "قول و قرار بند میزنیم" ؛
وقتی جنس هم را ، بہ موافق و مخالف تقسیم کردیم
وقتی تندے پیچها ، دهانت را هم سوزاند
وقتی غمنامہ یکدیگر را با اشتیاق خواندیم
وقتی یکی دق مرگ شد و دیگرے ذوق مرگ
وقتی در هواے آینده ، کودکی حسرتکش شد
آسوده باش پدر بزرگ ! ما دلهره دارِ گندم خوارے تو میمانیم
شاهپور راشدی
آسوده باش پدر بزرگ ! ما دلهره دارِ گندم خواری تو میمانیم
پاسخ دادنحذفسپاس شاهپور عزیزم