۱۳۹۰ خرداد ۱۹, پنجشنبه



بر بیداری‌ام ، مشتی مرهم پاشیدم تا نبودنت را میهمان خواب باشم ؛ مرا خواب با خود ربود ، اما تو را با خود به سوغات آورد । من سراپا سوال بودم و تو به تمامی پاسخ من . از هم گسیخته زنجیر وجودم را حلقه حلقه بند می‌زدی . حتّی غرور‌های شکسته را . از آنجا که هر شکسته‌ای ارزش بندزدن نداشت ، بند بند تو ، امیدم می‌‌داد . دیگر التهابی نبود تا از آن آشوبی بجوشد . چشمه بود و زلال بود و جریان . که احتیاج و التماس در آن ناآشنا . گوش ، همبازی دل‌ و چشم ، همبازی روح . نه ریسمانی که پاره شود و نه ناخنی که بخراشد . همه چیز آنقدر ردیف بود که هیچ قافیه‌ای درنمی ماند . نه آدابی از مردانگی ، و نه احساسی از زنانگی ، همه چیز شناور در عمق کودکی . بریده از عادت ها . خورشید نمی‌‌تابید ، می‌‌بارید . باران نمی‌‌بارید ، می‌‌سرود . باد نمی‌‌وزید ، می‌‌شکفت . گل نمی‌‌شکفت ، می‌‌خندید . در ژرفای شرقی‌ "تـــو" ، تمامی جهت‌ها را گمُ می‌‌شدم . گاه رشته‌ای از پاک دامنی ات دستاویزم می‌‌شد تا سر به راه آورم . رویایت نیز از هجوم توهّمات بکر مانده بود . بر خوابم هیچ مرهمی مپاش ! بسرا ! ببار ! بشکف ! بخند ! بانـــوی خاوری من ، از باختر بـــتـــاب

شاهپور راشدی


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر