۱۳۹۰ اردیبهشت ۳۱, شنبه





قلم و بوم را بہ روے پل جا می‌‌گذاشتم و هرشب سر همین زمین ، برایت دانہ دانہ الفبا می‌‌کاشتم ؛
امّا چہ کنم ، سپیده که می‌‌زدے ، همہ بسویت جوانہ جوانہ پرمی‌‌کشیدند بجز همین دو سہ حرف بی‌ پر و بالِ شفق زده
من می‌‌ماندم و یک زمین پرُ روزن
از هر روزن رشتہ اے می‌‌کشیدم و هر رشتہ را با تو گره می‌‌زدم تا آخرین چنگ
نہ خطّی بر نشانی‌ کشیدم ، نہ ساقہ اے را درو کردم و نہ چنگی بہ دل‌ زدم
من هیچ نبودم جز گرگی‌ کہ بر گوسفندان شما ، نـتـاخت




شاهپور راشدی

۱۳۹۰ اردیبهشت ۳۰, جمعه

گوسفند


جشن میگیرن گوسفند میکشن، عزاداریه گوسفند میکشن، ماشین میخرن گوسفند میکشن، پسر اقدس خانوم رو ختنه میکنن گوسفند میکشن، بعد به گاوبازای اسپانیایی فحش میدن

۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۵, یکشنبه

چکامه

اگر آیین بینش را آموختم

اگر نازیسته های زندگی را دیدم

و اگر روزی شاعر شدم

چکامه ای خواهم گفت

بدین مضمون:

در وصف "تـــو" شعری نمی توان سرود

شاهپور راشدی

۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۳, جمعه

روح،جسم،زندگی،مرگ




مرگ من،در نقطۀ تلاقیِ احساس مضاعف دو همنوع به وقوع پیوستمذبوح اوّلین دمی شدم که نوع بشر آنرا "تولد" نامید. به جبر،گرفتار هبوطی سرد بر کالبد دوپایی خود مختار . "خودگرفتارانی" که انبساط مرا "بیداری" خود می‌‌نامیدند و انقباضم را "شبگاه آسایش" .از جدار خودبینی،که دیگر حس اسارت مرا در خود نداشت،گذشتم ... آدمی‌ در ابتدا زنده می شد و سپس می مُرد ؛ من مُردم و بعد زنده شدم


بریده‌ای از:سفر نامۀ تَـنِــستان

نوشتۀ : روحِ تازه گریخته

شاهپور راشدی

۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۸, یکشنبه

درس کوانتوم





خدارا می‌‌جویی‌ ؟
از حصار تن‌ که بگذرے و قدم بر خاکی جان فرونهی ؛ دمی بہ چپ بلغزے و لختی به راست خم شوے ؛ شمال را تا بہ جنوب هرولہ باشی‌ و تنپوش "سلام افق" را بپوشی‌ ، شخم گاه باختر را تا خرمن گاه خاور ، حلّاجی کنی‌ ، کنار بوتہ عجیبی‌ ، مُشتی "شگفتی" خواهی‌ یافت که تو را گمگشتۀ خود خواهد کرد ، مانند قطره‌اے ، تبخیر اقیانوسش می‌‌گردے ، پنجره "لذتی" را بسوے ساحل صدف‌ها گشوده می‌‌بینی‌ کہ مروارید ، مروارید ، می‌‌درخشند . یکی‌ از همان مروارید ها، گذرنامۀ عبور تو بہ سرزمین عجایب بعدیست . تو از حضور خدا عــبــور کردے ، حضور خدا در عــبــور تو ماند

شاهپور راشدی




۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۷, شنبه

ترک شیراز


حافظ شیرازی


اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را

به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را


صائب تبریزی


اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را

به خال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را

هر آنکس چیز می بخشد ز مال خویش می بخشد

نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را


شهریار


اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را

به خال هندویش بخشم تمام روح و اجزا را

هر آنکس چیز می بخشد بسان مرد می بخشد

نه چون صائب که می بخشد سر و دست و تن و پا را

سر و دست و تن و پا را به خاک گور می بخشند

نه بر آن ترک شیرازی که برده جمله دلها را !


البته موارد بالا بصورت رسمی و از قول شاعران شناخته شده بود . بهرحال داستان به اینجا ختم نشد و در گوشه کنار اشعاری را با مضامینی مشابه داریم

مثلا


اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را

فدای مقدمش سازم سرودست و تن و پا را

من آن چیزی که خود دارم نصیب دوست گردانم

نه چون حافظ که میبخشد سمرقند و بخارا را


ویا در جایی دگر کمی طنزآلود


اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را

به خال هندویش بخشم یه من کشک و دو من قارا

سر و دست و تن و پا را ز خاک گور میدانیم

زمال غیر میدانیم سمرقند و بخارا را

و عزراییل ز ما گیرد تمام روح اجزا را

چه خوشترمیتوان باشد؟ زآن کشک و دو من قارا


اما داستان باز هم ادامه یافت


اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را

به خال هندویش بخشم سریر روح ارواح را

مگر آن ترک شیرازی طمع کار است و بی چیز است؟

که حافظ بخشدش او را سمرقند و بخارا را

کسی که دل بدست آرد که محتاج بدنها نیست

که صایب بخشدش او را سرو دست و تن و پا را


و نهایتا به این شعر میرسیم که با کمی تغییر در وزن। حافظ را مسؤل تمام این دعاوی میداند


چنان بخشیده حافظ جان! سمرقند و بخارا را

که نتوانسته تا اکنون کسی پس گیرد آنها را

از آن پس بر سر پاسخ به این ولخرجی حافظ

میان شاعران بنگر فغان و جیغ دعوا را

وجود او معمایی است پر از افسانه او افسون

ببین! خود با چنین بخشش معما در معما را

آخرین شعر‌ زیبا را نخواهم سرود



واژه نامۀ اندیشہ

دست در دست قاموس خیال

تُرکتازِ دشت رُویاها

گاه ، این سوے مرزهاے روز

و گاه ، فراسوے سرحدّاتِ شب

زنجیرے از هستی‌ و نیستی بافتہ اند

تا مستی "من" را ، تعمید دھند

پاک نخواهم شد

و آخرین شعر‌ زیبا را نخواهم سرود

تا در این کوره راه

تو ، مُمتدتر بتازی

شاهپور راشدی

پیامبر رویاها

دیروز ، گره‌اے بر طراوت خاطره‌ها افتاد

تا به تمامی ، مرا از تو درو کند

اما امروز

جوانہ جوانہ بر ساقہ های وجودم مبعوث شده اے

در قعر چشم‌ها

در بطن باران

در ژرفاے آینہ

در عمق خلسہ

در لذت پرستش

و در آبادے گلدان

تو در من چون " ذات حقیقت " بی‌ نامی و نشان

مرا با تو "شام آخر" ے نیست

پیامبر رویاها

شاهپور راشدی

۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۶, جمعه

خواب

از تب گفتن

تا تابِ شنیدن

خوابِ دیدن ات ، گوے میدان را ربود

چہ خواب پُر تب و تابی است ، گفتن و شنیدنِ تو

هــمهــمــه

نمی‌ دانم

تو را با من

هم غُصّـــــه گی‌‌

هم قصّـــــه کرد؟

یا هم قصّـــــه گی‌‌

هم غُصّـــــه؟

فقط می‌‌دانم

آن " هـــم‌" های مشترک

اکنون "هــمهــمـــۀ " وجودم شده اند

شاهپور راشدی

۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۵, پنجشنبه

!!

در جواب ابلهان آنقدر خاموش نمانید که بگویند : حرف حساب جواب ندارد

۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۲, دوشنبه

ایـــنــجـا

وقتی‌ گلّه ، بہ چوب دستی‌ چوپان عادت کرد

وقتی‌ بہ خورشید ، گفتیم تو از پشت کوه آمده‌اے

وقتی‌ بہ جاے کلمات ، یکدیگر را بخش کردیم

وقتی‌ ماه و ستاره را، پشت پلکهاے بستہ ، جا گذاشتیم

وقتی‌ چون پیچک ، تنها بہ دور "بودن" خود پیچیدیم

وقتی‌ در آینہ ، شکل خود نیستیم

وقتی‌ رگ غیرت ، آنقدر ضخیم شد که جاے طناب دار را گرفت

وقتی‌ ، لبریز از افکاریم ، فقط دیگران از آن سرریز می‌‌شوند

وقتی‌ در کوچہ فریاد می کشند : "قول و قرار بند می‌‌زنیم" ؛

وقتی‌ جنس هم را ، بہ موافق و مخالف تقسیم کردیم

وقتی‌ تندے پیچ‌ها ، دهانت را هم سوزاند

وقتی‌ غمنامہ یکدیگر را با اشتیاق خواندیم

وقتی‌ یکی‌ دق مرگ شد و دیگرے ذوق مرگ

وقتی‌ در هواے آینده ، کودکی حسرتکش شد

آسوده باش پدر بزرگ ! ما دلهره دارِ گندم خوارے تو می‌‌مانیم

شاهپور راشدی