شخصی از مرتبه ی شیخ مفید
در میان علما می پرسید
گفتم از بیخ سوالت غلط است
چون که هرگز نشود شیخ، مفید
محمدرضا عالی پیام
۱۳۹۰ خرداد ۲۹, یکشنبه
۱۳۹۰ خرداد ۱۹, پنجشنبه

بر بیداریام ، مشتی مرهم پاشیدم تا نبودنت را میهمان خواب باشم ؛ مرا خواب با خود ربود ، اما تو را با خود به سوغات آورد । من سراپا سوال بودم و تو به تمامی پاسخ من . از هم گسیخته زنجیر وجودم را حلقه حلقه بند میزدی . حتّی غرورهای شکسته را . از آنجا که هر شکستهای ارزش بندزدن نداشت ، بند بند تو ، امیدم میداد . دیگر التهابی نبود تا از آن آشوبی بجوشد . چشمه بود و زلال بود و جریان . که احتیاج و التماس در آن ناآشنا . گوش ، همبازی دل و چشم ، همبازی روح . نه ریسمانی که پاره شود و نه ناخنی که بخراشد . همه چیز آنقدر ردیف بود که هیچ قافیهای درنمی ماند . نه آدابی از مردانگی ، و نه احساسی از زنانگی ، همه چیز شناور در عمق کودکی . بریده از عادت ها . خورشید نمیتابید ، میبارید . باران نمیبارید ، میسرود . باد نمیوزید ، میشکفت . گل نمیشکفت ، میخندید . در ژرفای شرقی "تـــو" ، تمامی جهتها را گمُ میشدم . گاه رشتهای از پاک دامنی ات دستاویزم میشد تا سر به راه آورم . رویایت نیز از هجوم توهّمات بکر مانده بود . بر خوابم هیچ مرهمی مپاش ! بسرا ! ببار ! بشکف ! بخند ! بانـــوی خاوری من ، از باختر بـــتـــاب
شاهپور راشدی
۱۳۹۰ خرداد ۱۲, پنجشنبه
امروز جمعه ۱۳ خرداد ۱۳۹۰
فکر کنم رحیم مشایی داره با امام زمانش این صبح جمعه ای کله پاچه میزنه ها! کسی خبر داره ازشون؟
اشتراک در:
پستها (Atom)