نمیترسم
کہ شب ، در نور فانوسِ تو خوابیده
من از تکثیرِ ناهمگونِ آفت ها
بہ خرمن گاهِ غرقِ تب
نمیترسم
من از ناگفتہ لالاییِ جغد شب
که پنهان کرده زیر لب
نمی ترسم
من از مُردن نمیترسم
من از آیینہ می ترسم
که در پژواکِ " هیچِ " من
تو ، کم باشی


محمود و ایاز. سلطان محمود (با جامه سرخرنگ) دست شیخ را میفشرد. ملک ایاز پشت سر شیخ ایستاده. در سمت راست نگاره، شاه عباس یکم دیده میشود.اياز گفت در خدمت سلطان هيچ گناه چنان نمىدانم كه مرا بر تخت مملكت مىنشاند و آنگاه او زير تخت من مىنشيند و مىگويد: اى آنكه عشق ما از تو مراد يافته است. اى آنكه وجود تو مملكت حضرت ما گشته است. اى ما از تو و اى تو از ما.
در جاى ديگرى گويد:
محمود گفت لشكر خود را كه هر چه مىخواهيد كه مىگوييد از من و از مملكت من گوييد. اما از اياز هيچ مگوييد. اياز را به من بگذاريد.
دريغا سلطان محمود اياز را دوست دارد و او را بر تخت مىنشاند و ديگران را پى گم كند كه شما اهليت آن نداريد كه مملكت مرا لايق باشيد. خود دانى كه اين كلمه چيست؟
همچنين در جاى ديگر سرّ احد را با احمد (پيامبر) به سر اياز با محمود تشبيه مىكند و مىگويد: «پس احد را با احمد سرّى است كه مصطفى (صلعم) با آن سرّ همچون اياز با محمود». محمود مظهر پادشاهى مقتدر و ديندار و عارف مسلك است كه هر انسان ضعيفى مىتواند او را نصيحت كند و متحول نمايد
شاه محمود هوتکی پسر میرویس. رئیس طایفهٔ غلجائی است. پس از مرگ پدر و قتل عموی خود عبدالله وی افغانان ایرانی را در ۱۱۲۰ مغلوب کرد و سردار ایشان اسداللهخان را کشت و این عمل را در چشم درباریان اصفهان خدمتگزاری جلوه داد. شاه محمود هوتکی در ۱۱۲۴ قصد تسخیر ایران کرد و به کرمان رسید لیکن لطفعلیخان والی فارس عموی فتحعلیخان وزیر اعظم او را سخت شکست داد و به قندهار گریزاند. در سال ۱۱۲۴ ه . ق. شاه محمود هوتکی بار دیگر از راه سیستان و کرمان و یزد به اصفهان حمله نمود و در ۱۱۲۴ آنجا را گرفت. وی در ۱۱۲۷ ه . ق. (۱۷۲۵ میلادی) بدست پسرعمویش شاه اشرف هوتکی به قتل رسید
در رستمالتواریخ علت شورش افغانیها ظلم بیاندازهٔ خسروخان و گرگین خان گرجی ذکر میشود که با حمایت فقها به حکومت قندهار و کابل و هرات رسیده بودند: «پس خسروخان و گرگین خان و اتباع و عملهجاتش شروع نمودند به ایذاء و آزار نمودن اهل سنت به مرتبهای که از حد تحریر و تقریر بیرون است، یعنی زنان و دختران و پسرانشان را به زور و شلتاق میبردند و به جور و جفا خونشان را میریختند به ناحق به آنان تجاوز مینمودند

شاه سلطان حسین تا سال ۱۷۲۶ زندانی افغانها بود و عاقبت به دستوراشرف افغان گردن او در زندان زده شد.
دو واقعه محمود را بفكر و اندیشه انداخت و در بدنش ضعف و ناتوانى عارض شد و دچار مالیخولیاى خوف و واهمه گردید به قسمى كه خواب و خوراك از او سلب گشت و بتدریج آثار جنون بر او ظاهر گشت براى شفا و نجاتش مشایخ افاغنه او را چهل روز در چلهخانه نشانده و باسم اعظم مداومت مینمود وقتى
از چله خانه بیرون آمد جنونش به عقل غالب بود و بدر ومیكرد دیوار بیهوده سلام و بدون جهت دوستان و آشنایان را مورد عتاب و خطاب قرارمیداد و از پیش مرشد و شیخ خود جدا نمیگشت اصحاب و یارانش این احوال را نشان كشف و كرامت او میدانستند و در پوشیدن جنون او سعى و كوشش فراوان بخرج می دادند تا اینكه چهل روز نیز بدین منوال گذشت و گاهى عاقل و زمانى دیوانه بود ولى روی هم رفته مرض رو بشدت مینهاد। در همین احوال روزى در دیوانخانه میگذشت ناگهان آتش جنونش مشتعل شد و دستور داد كه پسران و برادران و خویشان و اولاد ذكور شاه سلطان حسین را كه دردیوانخانه بودند جمع كرده دست و پاى آنها را با كمربندشان بسته بیاورند. افغانان امتثال كرده و صد و پنجاه و نه نفر از اولاد شاه عباس كه بعضى از آنها هم از زمان شاه سلیمان نابینا شده و دربند بوده، بحضور محمود آوردند।محمود دستور داد از اول تا آخر آنها را گردن بزنند। جلادان بی ایمان شروع به كشتار كردند। خواجه سرایان و خدمتگذاران میگریستند گریبان چاك كرده ، شاه سلطان حسین نیز كه حاضر بود بیش از همهفریاد و فغان مینمود افتان و خیزان نزد محمود آمد و عهد و میثاق قدیم را بیاد او آورد و براى نجات نور دیدگان خود با گریه و زارى به پاى محمود افتاد و پیشانى بخاك مالید ولى اینهمه گریه و التماس مؤثر واقع نشد دو نفر از شاهزادگان خود را در آغوش پدر انداخته شاه صورت خود را بروى اولاد گذاشت و میگریست سلطان حسین گفت مرا بكش و این بی گناهان را نكش عاقبت در دل سنگ و سخت محمود قدرى تأثیر كرد و بشاه سلطان حسین رو نمود كه آنها را بتو بخشیدم ولى چه فایده كه این بیگاناهان از شدت ترس زهرهشان چاك شده و هر دو وفات یافته بودند جنون محمود روزبروز شدت می یافت بقسمى كه گاهى بضرب و قتل نزدیكان خود فرمان میداد، گاهى مانند مستان فریاد و فغان مىكرد، مردم از او مىترسیده و مىگریختند। دیوانگى او بجائى رسید كه دیگر امكان جلوگیرى او نبود و لذا درها را برویش بسته و او را بیرون محافظت مىكردند. چند روز در حبس نخورد و نیاشامید و نخفت تا اینكه بیتاب شد و بسترى گردید.
آنچه معالجه كردند مفید نیفتاد مأیوس و نومید گردیدند براى شفاى او زر بسیار از خزانه بیرون آورده صدقه دادند و رنج دیدگان را دل بدست آوردند به كشیشان جلفا هزار تومان بایلچى فرنگ هزار تومان دادند ولى روزبرورز مرض شدید مىشد. ورمى در شكمش پیدا شد و با دندان گوشت هاى بدن خود را پاره مىكرد و از درد فریاد مىزد پس از چند روز بدنش مانند غربال سوراخ سوراخ شد و شروع بگندیدن و ریختن گذاشت و متعفن شد। و چون آثار مرگ از او هویدا گشت افعانان در صددبرآمدند كه برادر بزرگش را از قندهار بیاورند و بتخت شاهى بنشانند ولى چون زمستان و راه دور بود مناسب ندیدند و اشرف سلطان پسر میر عبدالهخان كه عموزاده محمود بود بجاى او نشانیدند و چون پدر اشرف را محمود بقتل رسانیده بود، اشرف گفت تا بقصاص خون پدرم محمود را نكشم قدم بر تخت سلطنت نخواهمگذاشت افغانان سر محمود را در رختخواب بریده در برابر او گذاشتند و اشرف بر جاى محمود نشست। او را مباركباد گفتند.

محمود احمدینژاد در ۶ آبان سال ۱۳۳۵ در بخش آرادان از توابع گرمسار در استان سمنان به دنیا آمد. به گفته وی پدرش آهنگر بود و هفت فرزند داشت. محمود، که چهارمین فرزند خانواده است، به همراه خانواده در سن یک سالگی از آن شهرستان به تهران آمده و ساکن تهران شدند. به نوشته منابعی نظیر روزنامههای گاردین، اخبار الخلیج و العربیه محمود احمدینژاد، نام خانوادگی خود را از «سبورجیان» به احمدینژاد تغییر دادهاست.

