دیروز ، گرهاے بر طراوت خاطرهها افتاد
تا به تمامی ، مرا از تو درو کند
اما امروز
جوانہ جوانہ بر ساقہ های وجودم مبعوث شده اے
در قعر چشمها
در بطن باران
در ژرفاے آینہ
در عمق خلسہ
در لذت پرستش
و در آبادے گلدان
تو در من چون " ذات حقیقت " بی نامی و نشان
مرا با تو "شام آخر" ے نیست
پیامبر رویاها
شاهپور راشدی
با روح خدا دمی نشستن
پاسخ دادنحذفاز شهد کلام او چشيدن
از صافی هر صفی گذشتن
صوفی شدن و دگر ندیدن
ساقی و مِی و ساغر و وادی
هستی شدن و زِ من بُریدن
وصل است و وصال و شور و مستی
در نفس فنا، رها سُریدن
درود بر شاهپور بزرگوار