نمیترسم
کہ شب ، در نور فانوسِ تو خوابیده
من از تکثیرِ ناهمگونِ آفت ها
بہ خرمن گاهِ غرقِ تب
نمیترسم
من از ناگفتہ لالاییِ جغد شب
که پنهان کرده زیر لب
نمی ترسم
من از مُردن نمیترسم
من از آیینہ می ترسم
که در پژواکِ " هیچِ " من
تو ، کم باشی
شاهپور راشدی
من از پروانه بودن ها
پاسخ دادنحذفمن از دیوانه بودن ها
من از بازی یک شعلهٔ سوزنده
که آتش زده بر دامان پروانه نمی ترسم
من از هیچ بودن ها
از عشق نداشتن ها
از بی کسی و خلوت انسانها می ترسم
من از عمق رفاقت ها
من از لطف صداقت ها
من از بازی نور در سینهٔ بی قلب ظلمت ها نمی ترسم
من از حرف جدایی ها
مرگ آشنایی ها
من از میلاد تلخ بی وفایی ها می ترسم
سپاس،
بسیار زیباست شاهپور عزیز